اين روزها

درود، مدتيه يه وبلاگيو ميخونم كه خداييش خيلي شيرين و دلنشين مينويسه يه جورايي به پستاي شيرينش قبطه ميخورم؛ لينكشم نميذارم واستون تا اينجا رو ول نكنين مشتري اون بشين و البته به دلايل ديگري! اين از اين و اينكه خودشم خدايي آخر همه چيه و به نظرم يه دانشجو پزشكي واقعيه… .

ديگه اينكه دارم يكي از عجيب ترين و جالبترين و جذابترين دوران زندگيمو؛ البته نه لزوما به معني بهترين دوران؛ دارم سپري ميكنم. دوراني كه واقعا سرشار از اتفاقاي تازه، آدماي تازه، دوستاي تازه، تجربه هاي جديد و پيشنهاداي جالب بود. چيزايي كه يه روز كه چه عرض كنم يه ساعته تا اوج شادي و سرخوشي و بيخيالي ميبردم و يه ساعته چنان به مرز دپرسيون ميرسيدم كه … (3نقطه ميذارم كه هر موقع اين پستو ميخونم اون خاطرات بد به يادم نياد!) نميدونم من عوض شدم يا شرايط فعلي انقد عوض شده اما لااقل فعلا به تغيير شرايط شديدا معتقدم تا ببينم در آينده نظرم نسبت به اين دوران چه تغييري ميكنه. به هرحال در اين لحظه گمون كنم عجيبترين تابستون عمرمو دارم ميگذرونم.

يه چيز جالب. يك بار ديگه بهم ثابت شد يه عده با عمر دوستي بسيار مختصر چنان ميتونن آدمو شرمنده لطف و ادب خودشون كنن و يا چنان معرفتي از خودشون نشون بدن و يا اونقدر به آدم اعتماد كنن و در عين حال هيچ توقعي نداشته باشن در قبالش كه واقعا مجبور ميشدم به گذشته نگاه كنم ببينم واقعا اونايي كه تو چند سال اخير باهاشون رفت و اومد داشتم دوست بودن يا مقاصد ديگه اي داشتن؟! (اين پاراگراف پر از پرتقال فروشه، هركي تونس همشونو پيدا كنه!)

از اينم كه بگذريم ديشب يه تصميمي براي بهبود اين شرايط گرفتم البته پس از اتفاقات جالبي كه واسم افتاد اين يكيو هيچكي گمانه زنيم نكنه كه فقط خودم در جريانم و نه هيچ كدوم از دوستام! اونم اين بود كه خواستم يه 24 ساعت متفاوتو دقيقا از 12 شب شروع كنم. اون دو نفريم كه ديشب ساعت 12 به بعد باهام تماس گرفتن و موبايلم خاموش بود بدونن دليلش اين بود نه خالي شدن شارژ موبايل! چه زودم هر دوشون اين دروغ شاخدارمو باور كردن! همين جا هم ازشون عذر ميخوام! خلاصه توي پنجشنبه اي قرار بود در چندصد كيلومتري منزل باشم به دعوت عده اي از همون با معرفتا و متاسفانه به دلايل بسيار زياد و متنوعي جور نشد برم، تصميم گرفتم 24 ساعت  … (بگذريم لطفا، خلاصش اينه كه اگه منم بخوام تغيير كنم شرايط جامعه حالا در هر سطحي، همينه و گويا بايد باهاش ساخت حتي اگه بايد سوخت! ضمنا نميدونم اينجا رو ميخونه يا نه اما صميمانه از يكي كه خيلي هميشه اذيتش كردم مخصوصا تو اين مدت اخير عذر ميخوام.)

عجب پستي شد خداييش! لوك خوش شانس و اين كارا!

7 پاسخ to “اين روزها”

  1. م.رضا Says:

    کاش اینجا هم مثل فیس بوک like داشت !

    شاد باشی حمید جون همیشه …

    فعلا

    I like U so much REZA khan!

  2. شاهزاده خانم Says:

    mashalla enghadr gongo mobhamo baste….neveshte bodin ke fek konam fagaht khodeton sar dar avordin ya shayad ba mareftao oona k migin!😮

    شايد! البته خودمم حالا كه ميخونم سر در نميارم چندان!

  3. شهریار شهر سنگستان Says:

    روز پزشک رو بهتون تبریک میگم …

    موفق باشید [گل]

  4. Anastasia Says:

    دقيقا! لوك خوش شانس و اين كارا؟!

  5. پيرزن عاشق Says:

    اگه فكر كردي با اين مدل نوشتنت هم حرفتو زدي هم كسي حاليش نشده چي گفتي! بايد بگم
    احسنت!!!!!!! 50 امتياز! كاملا درست فكر كردي!!!!!!!!!!:دي

    حالا بقيه اش كه شخصي بود اون تيكه كه نوشتي مدتيه!! يه وبلاگيو ميخوني :دي…ميشه آدرس اون وبه رو بدي ما هم بخونيم (تا لااقل آدم زورش نياد اين همه نشسته اين پستو خونده و هيچي دستگيرش نشده :-اس!)

    :))

  6. توحید Says:

    سلام حمید جون

    خوبی؟چته گل؟سعی میکنم فردا بیام ببینمت.حمید جون فقط میتونم بگم بازم شکر.هرکار داشتی بدون هنوزم واسه رفاقتم هر بهایی حاضرم بدم.بهم بگو.فدات شم

  7. شکاف خاموش Says:

    سلام وقتتون به خیر
    در هر ان کاری که میلت است بدان قدرت خود را همی بینی عیان
    موفق و پیروز باشید

    شعر قشنگيه، ممنونم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: