از ماست که بر ماست

«این دود سیه فام که از بام وطن خاست…

از ماست که بر ماست

وین شعله ی سوزان که برآمد ز چپ و راست…

از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم…

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست…

از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم…

بر خاک ببالیم!

لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست…

از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است…

زین قوم شریف است

نه جرم ز عیسی، نه تعدّی ز کلیساست…

از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالی است…

بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست…

از ماست که بر ماست»

((ملک الشعرای بهار))

نوشته شده در شعر. Leave a Comment »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: