چه معرفتي!

چند روز پيش يه مطلبي توي يكي از بردهاي بيمارستان نظرمو به خودش جلب كرد. حيفم اومد عكس اون مطلبو تو وبلاگم نذارم.dsc016921

واقعا كه همينطور كه ميبينين در كمال سادگي و بدور از هرگونه ريا و تظاهر، بسيار صميمانه از همكاران سابقش تشكر كرده و از اونا حلاليت طلبيده. واقعا همچين انسانايي كم پيدا ميشن نه؟

(شرمنده، كيفيت عكس يه مقدار بده آخه با موبايل گرفتم. اما اگه روش كليك كنين راحتتر خونده ميشه)

*( اما حالا كه فرستادم ميبينم راحت داره خونده ميشه!)

امروز يكي از بچه ها بهم گفت اين نوشته مال يه پزشك متخصص بوده. واقعا تواضع و فروتني ايشون در حيطه ادراك من يكي  كه نيست!

نوشته شده در خاطرات, عكس ها. 17 Comments »

17 پاسخ to “چه معرفتي!”

  1. pirzane ashegh Says:

    bah bah… bah bah
    che Axi !

    حسابي كيفور شديا!

  2. سحر Says:

    لطفا عکس زمینه رو واضح تر کنید. همونی که داره عکس می گیره. باتشکر :دی

    هركسي از ظن خود شد يار من!!!
    خوب دوستان اينم از برداشت سحر خانوم از اين پست و عكس! امر ديگه اي باشه؟! (كماكان ناشناسي)

  3. pirzane ashegh Says:

    beBn in robab e nemidunam chi chi, ke neveshte Sme tarafe ?!
    age Sme tarafe jaye baC khoshhali mibashad ke taraf khanum mibashan :-» ( khanum jama’at hamine !

    آره، اسمشون ميباشه! اين سوسول بازيا رو فقط خانوما بلدن! (حالا بدت نياد دوباره؟) آفرين به خانوما كه انقد خوبن. ماشالا (خوشت اومد؟!)

  4. شهریار شهر سنگستان Says:

    آخی …
    دلم واسش یه جوری شد …!

    قربون اين دل نازكت بگردم من!!!! اگه ميدونستم اينجوري ميشي اين پستو نميذاشتم.
    ضمنا اين 200امين نظر وبلاگمه ها!

  5. بهاره Says:

    چه بامزه! واقعا به این میگن معرفت.

    بيچاره همكاراش. چه كسي رو از دست دادن!

  6. pirzane ashegh Says:

    آره! یه جورایی ذوق مرگ شدم…!؟!

    دور از جون!

  7. مهسا Says:

    به این میگن یه پایان دراماتیک…
    (آفرین خیلی نکته سنجی از چیزای اطرافت ساده رد نمیشی)

    ما اينيم ديگه!

  8. ليلا Says:

    دلم گرفت،ياد اين افتادم كه خودمونم كم كم داريم به يه خدا حافظي نزديك مي شيم،يك ماه و نيم ديگه تقريبا با هم سر يه كلاس مي شينيم،فكر مي كنم اصلا قدر با هم بودنمون رو ندونستيم،
    چرا كلاس ما اينجوري شد؟؟!!

    منم هروقت به اين موضوع فك ميكنم اعصابم به هم ميريزه. همچين ورودي بيسابقه بوده. از هر لحاظ بيسابقه بود. اما اي كاش نبود! چي گيرمون اومد وقتي از سال اول افتخارمون اين بود كه به هم سلام نميكنيم و هر هفته با هم دعوا داريم. كاش يكي بهمون ميگفت به همچين روزايي ميرسيم كه پشيمون ميشيم. لااقل اي كاش از ته دل بود. چرا يه چند نفر فقط ظاهرشون اينجوري بود؟ من شخصا اعتراف ميكنم گول يه چند نفرو خوردم. واقعا حرفاشونو باور كردم. حالا به جايي رسيديم كه نه چيزي گير اونا اومد با اين دورو بودنشون نه ما به جايي رسيديم با سادگيمون. ميخوام اسم اينكارشونو بذارم زرنگي اما ميبينم بچه بازي محض بود.
    به نظرت اين اختلافا قابل جبرانه؟! كاش سه سال به عقب برميگشتيم…

  9. شهریار شهر سنگستان Says:

    من 200 امین بودم … هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    یوهوووووووووووووووووووووو
    .
    .
    .
    نمیشه به عقب برگشت … شاید اینجوری بهتر باشه ، این یه تجربه و یه محک بوده واسه اینکه همدیگه رو بشناسین . چه بسا اگه این دورو ها رو تو همون سالها نمیشناختین الان مشکل برزگتری رو باعث میشدن . تازه این مشکل فقط تو ورودی شما نبوده و الانم میتونه جبران بشه .

    ببين تو وبلاگم رسمه نظرايي كه ضريب 100 هستن، صاحبشون بايد به بقيه نظردهنده ها شيريني بده از بس كه صاحب افتخار بزرگي شده. الكي كه اعلام نكردم كه.
    شايد حق با تو باشه ولي خوب ما گرونترين چيز يعني زمان با هم بودن و دوستي رو از دست داديم در عوض همديگه رو شناختيم. به نظرت ارزششو داشت؟ نميدونم والا. حالا راه جبرانش چيه؟
    (ليلا ببين چه جوري موضوع بحثو عوض كردي!!!)

  10. شهریار شهر سنگستان Says:

    هر تجربه ای یه بهایی داره …
    شناختن دیگران هم همینطور به خصوص کسایی که بیشتر کنارتون هستند(منظورم دوران تحصیل و کلاسه) خیلی ارزش داره واسه آینده.
    در مورد سوال اول باید بگم نمیدونم باید خودتو بررسی کنین…
    در مورد راه جبران ؛ اینو میدونم که غصه خوردن در مورد گذشته فایده ای نداره … الان میتونید باهم باشید و خوشی کنید
    همون پیشنهاد خودتون خوب بود ؛ جلسه یا هرچیزی تو این مایه ها …
    شما پزشکان آینده اید ، درک و فهم بالایی دارین … برای بهتر شدن روابط تردید نکنید … از الان شروع کنید …
    جدا شدن کلاسها بهانه خوبی نیست . ما سر کلاس ها فقط مینشینیم و به استاد توجه میکنیم . اصل دوستی ها بیرون کلاس تو بیمارستان و در جامعه است
    ببخشید زیاد شد
    موفق باشید

    در مورد شيريني هيچي نگفتيا ناقلا. معلومه بچه يزدي!
    از الان شروع كنيم! اينو خوب اومدي. اتفاقا يه استارتايي زده شده! به نظر مياد لااقل روابط، رو به بهبود هست. قربونت بگردم(!) به خاطر راهنماييهات.

  11. میم.رضا Says:

    حمید جان همین طور که بارها به خودتم گفتم ، شک نکن که بدترین ورودی مال شما نبود …. شاید قضایایی که تو ورودیتون بود خیلی خیلی زیاد بود ولی مطمئنا بدترین نیستین ! مطمئن باش !
    من شخصا فکر می کنم این تجاربی که تو این 3 سال بدست آوردین ، برای 4 سالی که تو بیمارستان باید کار کنین و طبیعتا با جامعه بزرگتری در ارتباطین ، خیلی به دردتون بخوره و هیمن گذر زمان هست که باعث میشه خاطره ها بوجود بیان ، آرزوها بوجود بیان …
    شایدم همین سه سال باعث بشه تو 4 سال باقی مونده قدر هم رو بیشتر بدونین و حداقل برای 4 سالی خاطره داشته باشین که برای هم تعریف کنین و بخندین !! ( وای که چه حالی داره !! )
    و همونطور که شهریار هم گفت ، خدارو شکر کن که اون دوروها را شناختین .. البته امیدوارم همشون رو شناخته باشین !

    رضا خان تو هم دلت پره ها!!! يه اراده جمعي ميخواد جبران اين سه سال كه بعيد ميدونم بهش برسيم. اما خوب نبايد به بقيه كار داشت به ويژه كه دستشون رو شده. اميدوارم راهشو پيدا كرده باشم!
    (ليلا تو هم با اين نظر دادنت همه رو گذاشتي سر كار!)

  12. شهریار شهر سنگستان Says:

    چشم حمید جوووووووووووووووووووون … شیرینی هم به روی چشم … مگه میشه کسی ضریب 100 نظر بشه ! و شیرینی نده !!!
    .
    .
    .
    ولی خداییش خیلی مهارت میخواست ربط دادن این موضوع ها با مطلبی که زده بودی … واقعا لیلا خانم جای تحسین دارن.!!!

    بدون شرح!

  13. tohid Says:

    فقط سکوت میکنم

    امیدوارم از سکوتم حرفام رو بفهمید.

    همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه

    تجربه و خاطره و گذر عمر

    سكوتت از نظر من زياد معني دار نميتونه باشه! اما در عين سكوت، جمله قشنگي گفتي(!!!) البته باز نميتونم سوميشو بفهمم. گذر عمر باقي ميمونه؟ چجوري؟
    دوستان لطفا در مورد پستي كه فرستادم نظر بدن نه راجع نظر ديگران. البته منظورم همه دوستانه نه فقط توحيد جوووون. آخه پست به اين قشنگيو، همه از جمله خودم ول كرديم چسبيديم به يه بحث ديگه كه جاش اينجا نيست. ممنونم از همه و بويژه توحيدي!

  14. ليلا Says:

    دوباره سلام
    مطلب خيلي قشنگي گذاشتي لوكي،ولي باور كن هيچ جايي بهتر از اينجا واسه گفتن اين حرفا پيدا نميشد،ببخش از موضوع دور شديم

    سلام، قربونت. البته حق با تو هم ميتونه باشه. جاي بهتري همبه نظر خودم نميرسه! به هر حال حرف دل همه بود. همه هم تقريبا با هم توافق داريم. همين خوبه. خوش بگذره!

  15. دکتر Says:

    ما که آرزوی یه جو معرفت به دلمون موند. مخصوصا امروز!!! این رسمش نبود.

    امروز يعني پنج‌شنبه 14آذر 87؟ چه اتفاقي افتاده؟ من بي‌معرفتي كردم؟ قضيه چيه؟ من امروز كلا تو خونه بودم. كاري نكردم كه بي‌معرفتي قلمداد بشه. نميدونم والا!

  16. سحر Says:

    امروز همایش دانشجویی بود. راستی چرا نیومدی؟!

    اگه يه كم به كارش بندازي مي‌فهمي كه من در جريان عقب افتادن امتحان نبودم. داشتم فارماكو مي‌خوندم. اگه مي‌دونستم عقب ميفته بازم نمي‌اومدم اونجا. مي‌رفتم بيرون توي اين هواي بي‌نظير. همايش به اندازه‌ي كافي شركت كردم.
    ضمنا با كمك بچه‌هاي اداره‌ي آمار و اطلاعات، در حال شناسايي هستي. چندبار گفتم خودتو معرفي كني. نكردي. خودم مجبور به اقدام شدم. تو تنها ناشناس وبلاگم هستي!
    ضمنا مگه نمي‌بيني نوشتم لطفا راجع به پست نظر بدين نه راجع به چيزاي ديگه؟ آيا همايش امروز و شركت من توي اون به اين پست مربوط مي‌شه؟

  17. B.B.C Says:

    در آن شهری که مردانش عصا از کور میدزدند/من خوش دل محبت جستجو کردم(مربوط به معرفت کلاس)

    من نميدونم چرا كسي به من توجه نميكنه! گفتم راجع به پست نظر بدين نه راجع به نظر ديگران. نميخواستم تاييد كنم ولي گفتم شايد سوئ تعبير بشه يا توهين باشه.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: