یک با یک برابر نیست!

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟


سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست

چتري از جنس فقر

چتري از جنس فقر

نوشته شده در شعر. 7 Comments »

7 پاسخ to “یک با یک برابر نیست!”

  1. pirzane ashegh Says:

    شرمنده قالب شعرش چی بود آیا ؟!

    شرمنده، قالب چي بود آيا؟!

  2. شهریار شهر سنگستان Says:

    خیلی زیبا بود
    .
    .
    .
    اما ای کاش ، یک با یک برابر بود …

    آه سوزناكتو با تمام وجودم حس كردم!

  3. بهاره Says:

    مگه یه دانشجوی پزشکی وقت شعر و لواشک و شکلات هم داره.این خواهر من که اصلا درس نمی خوانه ولی همش غر میزنه!!!
    راستی من تازگیا یه وب ساختم خوشحال میشم بهم سر بزنید و نظر بدید

    سر كلاس كه وقتشو داره. پس واسه چي ميريم سر كلاس؟ خواهرتون هم مثل همه! تعجب نداره كه.
    وبلاگ قشنگي دارين. تبريك ميگم.

  4. ز Says:

    خدایا، شانه هایت کجاست؟ گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟ گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج میکند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نورباشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود . گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟ گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید . گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟ گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی . گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟ گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو بازگفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم . گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت … گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت.(سلام دیدم متنش قشنگ گفتم بفرستم که همه ببینن)وقتتون به خیر

    متن تو كه قشنگتره نامرد!

  5. علیرضا Says:

    شعری از خسرو گلسرخی

  6. tafakkor azad Says:

    1+1=1
    ..
    بنظرم رسید ” یک” با‌ضافه یه یک با ضافه یه دو میشو‌د
    مساو‌ی ” یک ”
    مثل: یک دهان با یک بینی با دو گوش با دو چشم
    مساوی یک سر
    یک سر با یک گردن با دودست با دو پا مسادی یک آدم
    میلیون ها آدم با میلیون ها متر زمین مساوی یک کشور
    چندین وزیر با یک نخست وزیر میشود مساوی یه یک دولت
    اصولا و کوچکترین چیزها :
    یک الکترون با یک پروتون با یک نوترون باضافه یه نیروی یه
    جاذبه بین مرکز و الکترون اطرافش میشود مساوی یک اتم.
    و شاید بتوان گفت که :
    اصلا ” یک ” به تنهایی و بعنوان ” یک ” وجود ندارد ،
    یا تا بحال بشر چیزی بعنوان ” یک ” و بمعنای یک را نشناخته
    و با آن آشنا نشده است که فقط ” یک ” باشد.
    آیا الکترون به تنهایی وجود دارد ، آیا یک نوترون و یک پروتون
    به تنهایی وجود دارد ؟ اگر نه چرا ؟
    آیا چیزی هست که الکترون یا نوترون و پروتون از آن ساخته
    شده است ؟ و اگر بله ، جنس آن از چیست؟
    چه چیزی نیروی یه اولیه را به الکترون داده که با سرعتی
    نزدیک به سرعت نور دور پروتون و نوترون بچرخد ؟ و چه
    نیرو‌ یی این جاذبه را دارد که ، آن نیروی یه جنبشی یه
    الکترون را خنثی کند
    و هم چنان الکترون را دور مدار خود نگهدارد ؟
    ” یک ” یک چیزی هست !! ؟؟

    ..
    سوز


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: