چگونه یک خبر بد را بگوییم ؟!

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
- پرخوری قربان.
- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟ ادامه مطلب »

ارسال شده در طنز. بیان دیدگاه »

ويروس کشون

ويروس آنفلوآنزا از غفلت نگهبان‌هاي ورودي سوء‌استفاده کرده و با کل ايل و تبارش به يك مجتمع مسكوني نفوذ کرده. مغز، طي نشستي اضطراري بقيه اعضاي مجمع‌الجوارح را دور هم جمع کرده تا هم‌فکري کنند… ادامه مطلب »

ارسال شده در طنز. 1 دیدگاه »

یادداشت های روزانه عزرائیل

شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!

یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ،6893 اعدامی،9872 تزریقی، 44596 ایدزی، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم…. برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد! ادامه مطلب »

ارسال شده در طنز. 2 نظرات »

حیواندوستی‌ نزد ایرانیان است و بس !

انشائ زیر را به روش دانش آموز کلاس دوم دبستان بخوانید


ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور.ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور.بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خون عمه زهره اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت; برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟ ادامه مطلب »

ارسال شده در طنز. 9 نظرات »

آخرین کلمات!

آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…

آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد…

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست… ادامه مطلب »

ارسال شده در طنز. 4 نظرات »

زندگینامه‌ی یه بنده خدا

یکی خوابش سنگین میشه تختش میشکنه
بعد از خواب میپره دستش هم میشکنه .
فرداش از مرحله پرت میشه پاش هم میشکنه .
میزنه به سرش سرش هم می شکنه .
خودش رو میزنه به اون راه گم میشه .
کلی اعصابش خرد میشه نوار خالی گوش میده .
فرداش میره نوار مغز میگیره میبینه20 دقیقه ی اولش خالییه .
یه هو میخوره زمین تا خونه سینه خیز میره .
یه روز میخوره به شیشه میگه عجب هوای سفتی .
روز بعد میخوره به دیوار میگه ببخشید .
فرداش بازم میخوره به دیوار وای میسته تا پلیس بیاد .
دوپینگ میکنه برای اینکه کسی نفهمه آخر میشه .
میره لایه اوزون رو میدوزه اون ورش میمونه .
میره پشت بوم میخوابه سردش میشه میره در پشت بوم رو  میبنده .
سوار اتوبوس میشه از یکی خوشش میاد  شماره اتوبوس رو ور میداره .
بعد از این همه اتفاق بی هوا از خونه میره بیرون خفه میشه .

ارسال شده در طنز. 6 نظرات »

نفهمه‌هاااا !

موقعيت: بخش داخلي، اتاق بستري روماتولوژي، بالاي سر مريض مبتلا به بيماري برگر(همبرگر نه‌ااااا!)

لوك خوش‌شانس به اتفاق خنگه و منگه و چلمنگه مشغول خوندن پرونده بيمار مذكور:

لوك خوش‌شانس پس از خواندن عبارت “اعتياد به ترياك +”، در حالي كه ذوق‌مرگ شده و با رعايت ضوابط اجتماعي خواهان اشاره به اين مطلب است: هي‌ي‌ي‌ي بچه ها، اين case، يه addiction به  opium داره‌ها!

ادامه مطلب »

پاشو پسرم!

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.

مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.

مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.

پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.

مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.

پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی

ارسال شده در طنز. 8 نظرات »