وجود و دریای خرد

پدری به زور فرزند نوجوان خویش را نزد استاد آورد و گفت : من با خانواده ام تازه به شهر ابیورد آمده ایم فرزندم می پندارد همه چیز را می داند و نیاز به درس و مکتب ندارد .

استاد رو به فرزند او کرد و پرسید : آیا اینچنین است ؟

نوجوان گفت : آیا میزان فهم ما از جهان بیشتر از آن چیزی ست که می اندیشیم ؟

استاد گفت : خیر

نوجوان پرسید آیا فهم ما بالاتر از دیده ، تصور و خیال ماست ؟

استاد پاسخ داد : خیر ، بیشتر نیست

نوجوان گفت : حد خیال ، تصور و دیده ما آیا بیشتر از خرد و رشد عقلی و سنی ماست ؟

استاد پاسخ داد خیر نیست

نوجوان گفت : پس خرد که ماحصل دانش و تجربه هست و سن که در گذر ایام بدست می آید شاه بیت وجودی هر انسان است .

استاد گفت آری چنین است .

نوجوان گفت دانش در کف دست استاد است و تجربه در دم خوری با پیران با تجربه و همچنین کار و سفر .

استاد گفت آری اینچنین است .

نوجوان گفت : من به نیکی می دانم سخن شما چیست چون کتاب های مکتب خانه ها را خوانده ام و به یاد سپرده ام امروز بر آنم که به سفر باشم و با پیران گفتگو کنم . ادامه مطلب »

ارسال شده در داستان. 3 Comments »

ما ایرانی ها

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟
فكركنید.
شما هم یك ایرانی هستید. حدس بزنید… ادامه مطلب »

ارسال شده در داستان. 2 Comments »

پايان نامه خرگوشي

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

ادامه مطلب »

ارسال شده در داستان. 3 Comments »

برنامه‌نويس و مهندس

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

new-redesigned-currency-5-dollar-bill

ادامه مطلب »

عجب دزدهايي و چه دزديهايي

سلام. فكر كنم يه ده روزي ميشه آپ نكردم. از تمام كسايي كه تو اين مدت سر زدن بويژه اونايي كه نظر دادن عذر ميخوام. آخه درسا ….

واقعا نميدونم ديگه با چه زبوني بايد سلام كنم!

اين ماجراي واقعي رو توي نت پيدا كردم. حتما بخونين. ضرر كه نداره هيچ خيلي هم فايده داره اگه بدونين

با تاكسی داشتم می رفتم میرداماد. وقتی به میدان محسنی (میدان زمانی سابق و میدان مادر كنونی) رسیدیم راننده یك مغازه طلا فروشی را نشان داد و گفت «صاحب بدبخت این مغازه الان زندانه»

ادامه مطلب »

گفتگو با خدا

سلام، خوبين؟ تابستون خوش گذشت؟ با رمضان چه ميكنيد؟ ايشالا نماز روزه هاتون قبول باشه.

ديروز ديدم يكي از دوستان با نام zy براي پست نامه اي از خدا نظر گذاشتن. ايشون بعد از اينكه بنده رو مورد لطف خودشون قرار دادن يه مطلب زيبا هم تو نظرشون نوشتن كه حيفم اومد اونو تو يه پست جديد ننويسم. ضمن تشكر از ايشون اين مطلبو با هم ميخونيم. خدانگهدار

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم. خدا گفت: پس ميخواهي با من گفتگو كني؟ گفتم اگر وقت داشته باشيد خدا لبخند زد: وقت من ابدي است. چه سوالاتي در ذهن داري؟

ادامه مطلب »

سهراب سپهری در نیویورک

میان هوای کاشان و نیویورک اختلاف زیاد است، مدتی پهلویم درد می کرد و این درد مضحک سر انجام از رو رفت. نیویورک .؟.؟.؟.؟.؟.؟  {اين قسمت بنا به تشخيص لوك خوش شانس سانسور شد} است. این روزها گرما و رطوبت ما را بیچاره کرد. در آپارتمان مثل حضر ابوالبشر راه می رویم و باز هم این برهنگی کاری از پیش نمی برد. این سوسک های پدر سگ هم که مرا راحت نمی گذارند. تا می روم به آشپزخانه و چراغ را روشن می کنم، همه در می روند. مرا می شناسند. همه به هم می گویند فلانی آمد. یکی از بشقاب می پرد پایین و یکی از روی قوطی نمک و همه با هم در می روند. انگار می گویند یک، دو، سه، بعد در یک آن فرار می کنند. می ترسم تمام نقاشیهای مرا بخورند. دوده هم که حسابی ما را غرق محبت خود می کند. پنجره را که باز می کنی، باید فرار کنی و گرنه جزو سیاهپوستان حساب می شوی.

سهراب سپهری، نیویورک، 28 ژوئن 1971.

از کتاب هنوز در سفرم

داستان عقاب

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است . عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند . ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد : چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند . نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود . شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

ادامه مطلب »

ارسال شده در داستان. برچسب‌ها: , . 6 Comments »