میان هوای کاشان و نیویورک اختلاف زیاد است، مدتی پهلویم درد می کرد و این درد مضحک سر انجام از رو رفت. نیویورک .؟.؟.؟.؟.؟.؟ {اين قسمت بنا به تشخيص لوك خوش شانس سانسور شد} است. این روزها گرما و رطوبت ما را بیچاره کرد. در آپارتمان مثل حضر ابوالبشر راه می رویم و باز هم این برهنگی کاری از پیش نمی برد. این سوسک های پدر سگ هم که مرا راحت نمی گذارند. تا می روم به آشپزخانه و چراغ را روشن می کنم، همه در می روند. مرا می شناسند. همه به هم می گویند فلانی آمد. یکی از بشقاب می پرد پایین و یکی از روی قوطی نمک و همه با هم در می روند. انگار می گویند یک، دو، سه، بعد در یک آن فرار می کنند. می ترسم تمام نقاشیهای مرا بخورند. دوده هم که حسابی ما را غرق محبت خود می کند. پنجره را که باز می کنی، باید فرار کنی و گرنه جزو سیاهپوستان حساب می شوی.
سهراب سپهری، نیویورک، 28 ژوئن 1971.
از کتاب هنوز در سفرم








دوشنبه, سپتامبر 8, 2008 در t 12:55 ق.ظ
فكر مي كردم مجسمه آزادي وسط درياست! البته به اين عكس هم مياد كه مونتاژ باشه…
دوشنبه, سپتامبر 8, 2008 در t 7:51 ب.ظ
khile jalb bod
سه شنبه, سپتامبر 9, 2008 در t 1:43 ق.ظ
اين ليلا كيه؟من نيستما
من در قبال هر گونه سو استفاده احتمالي از اسمم هيچ مسئوليتي رو قبول نمي كنما
سه شنبه, سپتامبر 9, 2008 در t 10:54 ق.ظ
به قول يكي،حله داداش