یه تصمیم مهم!

سلام،

امروز جاتون خالی رفتیم ده! من اولش زیاد راغب نبودم اما بعد دیدم حیفه صبح تا شب بشینم تو خونه که چی؟ که مثلا ادای بچه خر خونا رو در آرم؟ این شد که کتاب و جزوه پاتو رو برداشتم (می دونم دارین تو دلتون چی می گین) که خلاصه زیاد از درس و مشقم دور نشم. خلاصه یه نیم ساعتی که داشتم توی دل طبیعت درس شیرین پاتولوژی رو می خوندم رفتم تو فکر که خوب الان اومدنم با نیومدنم چه فرقی داره؟! این شد که کتاب دفترو تو همون دل طبیعت جاگذاشتم و رفتم تا ده دقیقه یه ربع دیگه برگردم (البته درشتی آلوچه ها-گوجه سبز- تو این تصمیم من بی تاثیر نبود) اینجوری بهتون بگم که هرچی شما یادتون افتاد درس دارین منم یادم اومد! یه دو سه ساعتی شد. همه کار کردم حتی نهارم خوردم. یه چرت خوابیدم بعدم همه رفتیم کوه یه چند دقیقه ای که گذشت چنان بارونی گرفت که همه برگشتیم. منم (صرفا از روی بیکاری) یادم افتاد که برم یه جند کلمه ای درس بخونم. چشمتون روز بد نبینه کتابم از بین رفته بود. خوب شد جلد جزوم پلاستیکی بود و یه شانس دیگه که آوردم این بود که کتاب تکست رو اصلا نیاورده بودم به جاش کتاب خلاصه همرام بود.(الکی که آدم لوک خوش شانس نمی شه که!)

تمام اینا رو گفتم تا تصمیم مهمی که گرفتم رو به استحضارتون برسم. بله تصمیم کبری!!! البته کبری سالهاست که داره سوم ابتدایی درجا می زنه ولی خوب یه شباهت دیگه ما با هم اینه که منم سال سوم هستم ( از نوع دانشگاه!)

یادش به خیر چه دورانی بود دوران دبستان نه؟

باغ

ارسال شده در خاطرات. برچسب‌ها: , , . 2 نظرات »