شهر هرت

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب

شهر هرت جايي است که همه بَدَند مگر اينکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟ ادامه مطلب »

ارسال شده در جملات نغز. 3 نظرات »

وجود و دریای خرد

پدری به زور فرزند نوجوان خویش را نزد استاد آورد و گفت : من با خانواده ام تازه به شهر ابیورد آمده ایم فرزندم می پندارد همه چیز را می داند و نیاز به درس و مکتب ندارد .

استاد رو به فرزند او کرد و پرسید : آیا اینچنین است ؟

نوجوان گفت : آیا میزان فهم ما از جهان بیشتر از آن چیزی ست که می اندیشیم ؟

استاد گفت : خیر

نوجوان پرسید آیا فهم ما بالاتر از دیده ، تصور و خیال ماست ؟

استاد پاسخ داد : خیر ، بیشتر نیست

نوجوان گفت : حد خیال ، تصور و دیده ما آیا بیشتر از خرد و رشد عقلی و سنی ماست ؟

استاد پاسخ داد خیر نیست

نوجوان گفت : پس خرد که ماحصل دانش و تجربه هست و سن که در گذر ایام بدست می آید شاه بیت وجودی هر انسان است .

استاد گفت آری چنین است .

نوجوان گفت دانش در کف دست استاد است و تجربه در دم خوری با پیران با تجربه و همچنین کار و سفر .

استاد گفت آری اینچنین است .

نوجوان گفت : من به نیکی می دانم سخن شما چیست چون کتاب های مکتب خانه ها را خوانده ام و به یاد سپرده ام امروز بر آنم که به سفر باشم و با پیران گفتگو کنم . ادامه مطلب »

ارسال شده در داستان. 3 نظرات »

چگونه یک خبر بد را بگوییم ؟!

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
- پرخوری قربان.
- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟ ادامه مطلب »

ارسال شده در طنز. بیان دیدگاه »

تلخ و شيرين

دل‌ها سرد،

آینده‌ای مه‌آلود،

خاطرات غبارآلود،

چشم‌ها بارانی،

این چنین است حال و هوای ما.. ادامه مطلب »

ارسال شده در خاطرات. 1 دیدگاه »

قوانین مورفی….خیال یا واقعیت؟؟؟

سلام روزتون به خير، نماز روزه هاتون قبول…

نميدونم تاحالا در مورد قوانين مورفي چيزي شنيدين يا نه؟ به درخواست چندتا از دوستام امروز اين پستو ميذارم تو وبلاگم اما دليل نميشه كه 100% حقيقت داشته باشه يا من بهش اعتقاد كامل داشته باشم. به نظر من و طبق قانون جاذبه افكار، افكار آدما مثل قانون جاذبس! به هر چي فكر كني همون واست اتفاق ميفته! و اين مطالبي كه تحت عنوان قوانين مورفي اومده به نظرم نوع منفيشه اما به هر حال يادآوري قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري ها و بدشانسي هاست. خوشحال ميشم اگه تو نظراي قشنگتون، حقيقيترين و مكررترين قانونو بنويسين (واسه راحتي شماره گزاريشون كردم) راستي كسي ميتونه قوانيني  از نوع مثبتش وضع كنه؟ هركي تونس، قوانين، به اسم خودش ثبت ميشه، فك كن…! ادامه مطلب »

ارسال شده در دانستني. 4 نظرات »

ما ایرانی ها

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟
فكركنید.
شما هم یك ایرانی هستید. حدس بزنید… ادامه مطلب »

ارسال شده در داستان. 2 نظرات »

اين روزها

درود، مدتيه يه وبلاگيو ميخونم كه خداييش خيلي شيرين و دلنشين مينويسه يه جورايي به پستاي شيرينش قبطه ميخورم؛ لينكشم نميذارم واستون تا اينجا رو ول نكنين مشتري اون بشين و البته به دلايل ديگري! اين از اين و اينكه خودشم خدايي آخر همه چيه و به نظرم يه دانشجو پزشكي واقعيه… .

ديگه اينكه دارم يكي از عجيب ترين و جالبترين و جذابترين دوران زندگيمو؛ البته نه لزوما به معني بهترين دوران؛ دارم سپري ميكنم. دوراني كه واقعا سرشار از اتفاقاي تازه، آدماي تازه، دوستاي تازه، تجربه هاي جديد و پيشنهاداي جالب بود. چيزايي كه يه روز كه چه عرض كنم يه ساعته تا اوج شادي و سرخوشي و بيخيالي ميبردم و يه ساعته چنان به مرز دپرسيون ميرسيدم كه … (3نقطه ميذارم كه هر موقع اين پستو ميخونم اون خاطرات بد به يادم نياد!) نميدونم من عوض شدم يا شرايط فعلي انقد عوض شده اما لااقل فعلا به تغيير شرايط شديدا معتقدم تا ببينم در آينده نظرم نسبت به اين دوران چه تغييري ميكنه. به هرحال در اين لحظه گمون كنم عجيبترين تابستون عمرمو دارم ميگذرونم. ادامه مطلب »

پايان نامه خرگوشي

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

ادامه مطلب »

ارسال شده در داستان. 3 نظرات »